محتاج نامردان

در بیابان گر هزاران سال، سرگردان شوم

به که در خاک وطن، محتاج نامردان شوم

 

تکه نان خشکه ای را گر خورم از رنج خویش

به که بر نزدِ لئیمان، لقمه ای مهمان شوم

 

روز و شب در خدمت بیچارگان جارو کشم

به که سیافِ شقیِ درگهِ خاقان شوم

 

رادمردی گر نمک پاشد به زخمِ کهنه ام

به که از تریاقِ نامردان، دمی درمان شوم

Be the first to comment

Leave a comment

Your email address will not be published.


*