بهای سادگی

این قوم ستم به من باریدند

چون سادگی و صفای قلبم دیدند

 

همواره به فکر خدعه ای، و در روی اما

رندانه چو یار مهربان خندیدند

 

چون دوست مرا گرفته اندر آغوش

پس، شاهرگم به خنجری ببریدند

 

مشعوف بسی ز درد و شادان ز بلا

وز خون جراحتم چو می ، نوشیدند

 

هنگام عیادتم همه پاکوبان

بر بستر بیماری من رقصیدند

 

سرمایه ای، که حاصل عمرم بود

زاندوخته ام ، به حیله ای، دزدیند

 

بر راه غلط مرا نموده، وانگاه

صد دام خطرناک به راهم چیدند

 

اندر عجبم خدا که این قوم عجیب

از نان خوردنم این چنین ، چرا ترسیدند

 

مشعوف به هر خبر از رنجم

وز شادی و پیروزی من رنجیدند

 

از رحم و مروت و از انسانیت

این قوم دنیِّ دون، چه میفهمیدند

 

فریاد از این زمان بدعهد که در آن

بس دیو که در لباس انسانیند

Be the first to comment

Leave a comment

Your email address will not be published.


*